عزیزترینم....

پنج ماه از اون شب می گذره که تو ناگهانی ماروغافلگیر کردی و دوماه زودتر اومدی به این دنیا....

این پنج ماه ولی انگار یک سال طول کشید اونقدر که حادثه داشت و اونقدر که هر روزش پر از اتفاق بود...

امروز که تو رو خوابوندم به خودم قول دادم بشینم سر کارهای مقاله و پایان نامه و جمع اش کنم....

که تا اومدم کاغذهام رو پهن کنم تو بیدار شدی...ولی حتی حاضر نیستم یک ساعت تو رو بزارم پایین پیش

مادربزرگت و به کارهام برسم....می خوام بهت بگم این لحضه ها که با تو می گذره جزئی از عمرم حساب

نمی شه و من حتی دلم نمی خواد با کسی شریک بشمشون....

وقت برای مقاله و پایان نامه هست ولی...تو فقط یک بار پنج ماه و نه روزه می شی....

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن) برای ثبت در خاطرات