دیروز با قدیمی ترین دوستام رفتیم بیرون....بعد مدتها که هرکی به گرفتاری داشت....
ولی مشکل اینجا بود که بر خلاف همیشه هیچ ذوقی نداشتم....بعدش هم بر خلاف همیشه
حالم بهتر نشد...یعنی انگار نه انگار که چند ساعت با آدمایی بودم که همیشه خیلی برام عزیز
بودن...فقط سبک شدن کیف پولم بهم فهموند که بیرون بودم....
و البته یه بغض....فکر نمی کردم بعد از ازدواجم اینقدر دنیام از دنیاشون جدا بشه....
فکر نمی کردم اینقدر اختلاف سطح زندگی باهاشون پیدا کنم....
و اینکه فکر نمی کردم اینقدر این مسئله آزارم بده....
کلا شب بدی بود...
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد ۱۳۹۳ ساعت ۲ ق.ظ توسط ساناز
|