روزهای بلند نوجوانی ام
من استعداد غریبی در ادعای فراموشی دارم....می تونم راحت نادیده بگیرمت....
انگار از روز ازل نبودی....
ولی توی دلم دخترکی هستم که فراموش کردن را یاد نگرفته...
این روزها که بیشتر از تمام پنج سال گذشته تهرانم....جوری دلتنگ روزهای
قدیمم شدم که خودم هم باورم نمی شه...حس می کنم احتیاج دارم همه چیز
رو رها کنم... توی رهانشدنی ترین زمان زندگی ام....
بهار و تابستان پشت سرش برای من پر از خاطرات خاک گرفته اس...فصل
عاشقی من پاییز نیست... تابستان گرم و دم کرده اس....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۸ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط ساناز
|