امروز گرمه...مثل روزهای بهار....همه چیز حس و حال کرخی و بی حالی بهار داره....از اون هواها که دوست داری یه گوشه حیاط دانشگاه ولو بشی و چرت بزنی....

 

 

 

 

 

 

خونه رو عوض کردم و الان تنهام ...برخلاف خانواده که خیلی نگران اند من راحتترم...خیلی حس آرامش بیشتری دارم ...

چند روز بیکاری رو اومدم خونه عمواینا ساری....و خیلی یاد روزهای دانشجویی ام اینجا افتادم و بعد از دو سال برای اولین بار دلم تنگ شد برای این شهر....هوای عالی و دوستای خوب....سالهای دانشجویی خوبی رو گذروندیم...

 

پ.ن 1)من رای می دم و هنوز بعد از این همه سال اعتقادی به رای ندادن و تحریم ندارم...هرکس اعتقاد خودش رو داره...هر کس امیدها و آرزوهای خودش رو داره...من هنوز...بعد از اینهمه سال امیدوارم....

پ.ن2)برای ثبت در تاریخ