چه اسفندها...آه...چه اسفندها

 

اسفند با حال و هوایی عجیب رو به اتمام است....

پارسال این روزهامان پر از در و بیماری و بیمارستان بود و امسال همه کنار

هم ایم....خداروشکر...

امسال با تمام روزهای مزخرفش ولی هزار دلیل برای شکر خدا داشت....

امشب ...سه روز مانده به بهار....خداروشکر می کنم...برای تمام داشته هام....

برای وجود با ارزش آدم های دورو برم....

برای حال عجیب اسفندی ام....

برای زندگی....

بهارتان پر از حضور خدا...

سال نو پیشاپیش مبارک....

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

این روزها که می گذرد...

ساعت یک و نیم شبه و پسرجان یه طرفم خوابیده و لوسی جان طرف دیگه...این روزهای آخر سال همیشه حال عجیبی دارن...انگار اسفند رو خدا آفریده برای فکر و خیال و خاطره بازی....

همیشه یاد روزهای آخر سال سال های دانشجویی ام می افتم....و واضح ترین خاطره اسفندی من اون پیاده‌روی از تجریش تا راه آهنه... اونم روز بیست و هشتم ...تو اوج شلوغی دو روز مونده به عید ما بی خیال همه چیز با کوله های روی دوشمون راه افتادیم و هر قدم خاطره ساختیم...تا چندسالی با پسرجان نمی شه از این تجربه های طولانی و سنگین داشت ولس قطعا میشه بردش و تجریش رو نشونش داد....میشه تو باغ فردوس صبحونه خورد و تا پارک وی راه رفت....

ولیعصر و چنارهاش همیشه حال آدم رو خوب می کنن....

.

.

 

 

 

 

.

.

.

.

.  

برای آن روزهای بلاگفا

وقتی اینجا رو راه انداختم پر از عشق نوشتن و بیشتر از اون ارتباط برقرار کردن بودم.

توی دوره نوجوونی  من خیلی سخت با ادمها به خصوص پسرها ارتباط برقرار  می کردم.

سرم گرم کارهای خودم بود. این وبلاگ باعث آشنایی من با دوستان خوبی شد که تا الان

دنبالشون می کنم و ازشون خبر دارم و حالم از حال خوبشون خوب می شه.

آدمایی هم هستند که اومدن و رفتن و گاهی یادشون می افتم . آدمایی که اومدن  و رفتن و

حتی دیگه اسمشون رو یادم نیست. اینجا برای اولین بار خیال کردم عاشق شدم...و

سالها فکر می کردم عاشقم....می خوام بگم وقتی پست های قدیمی رو باز می کنم

از روی قسمت نظرها می بینم  خیلی از وبلاگ های قدیمی سالهاست که به روز نشدن دلم

می گیره....دلم تنگ می شه واسه زمانی که حال نوشتن داشتیم و حال خوندن....

 

 

 

 

 

 

برای پسرک

عزیزترینم....

پنج ماه از اون شب می گذره که تو ناگهانی ماروغافلگیر کردی و دوماه زودتر اومدی به این دنیا....

این پنج ماه ولی انگار یک سال طول کشید اونقدر که حادثه داشت و اونقدر که هر روزش پر از اتفاق بود...

امروز که تو رو خوابوندم به خودم قول دادم بشینم سر کارهای مقاله و پایان نامه و جمع اش کنم....

که تا اومدم کاغذهام رو پهن کنم تو بیدار شدی...ولی حتی حاضر نیستم یک ساعت تو رو بزارم پایین پیش

مادربزرگت و به کارهام برسم....می خوام بهت بگم این لحضه ها که با تو می گذره جزئی از عمرم حساب

نمی شه و من حتی دلم نمی خواد با کسی شریک بشمشون....

وقت برای مقاله و پایان نامه هست ولی...تو فقط یک بار پنج ماه و نه روزه می شی....

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن) برای ثبت در خاطرات