تو....

 

تو که زیباتری...تو که دلفریب تری....آهای تو....با تو ام....

چای را مهمان من....گفت و گویش با تو....

تو بگو...باز هم بگو....من نگاهت کنم....چای بریزم....سرد شود....نگاهت کنم....

چای بریزم....بدهم دستت....تو بگو....

انگار بند جانم با صدایت بسته باشد....

 

 

 

 

 

 

گاهی فاصله دوست داشتن و نفرت از بعضی آدما در حد یکی دو هفته است ولی بعضی آدم ها هر چی ازشون بیشتر دوری بیشتر حس آرامش می کنی و وقتی یهو سر و کله شون دور و برت پیدا میشه دوباره احساس می کنی باید به کاری کنی....

بعضی آدم ها هستند...که کاش هیچوقت نبودن...کاش خدا تو خلقتشون تجدید نظر می کرد....آدم های دروغگو از این دسته اند...آدم هایی که همه وجودشون دروغه....

 

 

 

 

 

می ترسیدم به پیشانی ات دست بکشم...مبادا خواب کودکانه ات آشفته شود...مردی....پیشانی ات را نبوسیدم  ...

 

 به هر دری می زنم تا از شر فکر های مزخرف مربوط به سمینار امروزم خلاص بشم...و نمی شم...

می خوابم....فیلم می بینم....سیگار می کشم....و باز فکر می کنم....

گاهی ابر سیاهی که دور و برت رو گرفته....می خواد غرقت کنه تو خودش....

گاهی موفق می شه...گاهی نه....

احساس می کنم دارم غرق می شم....احساس می کنم حالم خوب نمی شه...

احساس می کنم نمی دونم گیر کار کجاست...

این فکر مدام....حتی با نوشتن هم ولم نمی کنه...

این خیال سایه گونه وهم انگیز...

 

 

 

 

 

پ.ن برای ثبت در تاریخ