باز هم نگاه نکرد و رفت...
روزهای بر ما گذشته را ندید...
تمام عاشقانه هایم را با زهرخندی تلافی کرد و رفت....
من ماندم
و پیاده روهای ولیعصر
و چنارها بلند....
و جوی های بی آب. ...
و تجریش تا ابد....
پ.ن) این نوشته قدیمیه....پیداش کردم و دلم خواست یه جا ثبتش کنم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۳ ساعت ۵ ب.ظ توسط ساناز
|