باز هم نگاه نکرد و رفت...

روزهای بر ما گذشته را ندید...

تمام عاشقانه هایم را با زهرخندی تلافی کرد و رفت....

من ماندم

و پیاده روهای ولیعصر

و چنارها بلند....

و جوی های بی آب. ...

و تجریش تا ابد....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 پ.ن) این نوشته قدیمیه....پیداش کردم و دلم خواست یه جا ثبتش کنم...