هر روز سوال هایی که ممکنه ازم سر جلسه دفاع بپرسن رو از خودم می پرسم...

راه می رم ...جواب می دم...کم میارم....عصبانی می شم...شوخی می کنم...

روانی شدم....

 

 

 

 

 

 

پ.ن:برای ثبت در تاریخ

 

 

 

 

 

همین روزها بود...یک تابستانی ...شال رنگ رنگی...بعد از ظهر یکی از همین روزها...

گیریم نه اینقدر گرم...گیریم نه اینقدر دور....

 

 

 

 

پ.ن)برای ثبت در تاریخ

 

 

 

 

 

 

روزی که مرگم برسد...از خدا به اندازه یک قهوه خوردن وقت می خواهم...

با حوصله قهوه آسیاب شده خوش عطرم را دم می کنم...

با حوصله لیوان قهوه ام را پر می کنم...با شیر کمی ملایمش می کنم...

شکر نمی خواهم...پاهایم را می گذارم روی میز و سر صبر...قهوه ام را می نوشم...

عزرائیل را دعوت می کنم با من بنشیند....صبوری کند...شاید کمی درددل کند...

یک لیوان قهوه همیشه جواب می دهد...

 

 

 

یکشنبه...ساعت 10:22 گرگان

 

 

 

 

 

سرنوشت را باید هر روز از سر نوشت....هر روز لیلی قصه هایت باشی و

هر روز مجنون قصه هایت باشد....

هر روز قصه هایی باید بنویسی از حال و هوایت....

اگر ننویسی ...می گندی....مثل ابی که نرفت...مثل هوایی که ماند توی امروزش...

بنویس...نگند....

 

 

 

 

 

 

 

 

سخت ترین کار دنیا داشتن دفترچه خاطرات است....این روزهایی که بی هیچ حادثه ای

می گذرند...

ثبت کردنشان به چه کار می آید؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاکت بهمن کوچیک....فنجون چای...لپ تاپ روشن با یه کوه کار نکرده....

ترکیب احمقانه این روزها که هیچ قدمی به جلو برنمی دارند...

لش و بی فایده...زیر آفتاب راه راهی که از پشت کرکره های چوبی روی میز پخش می شود...

خوابیده اند....

 

 

 

 

 

.

داشتم به رفیق جان می گفتم که دلم برای روزهایی که غمگین بودم تنگ شده...

غمگین با مغزی پر از فکر های بی سرانجام....

تقارن عجیبی داشت با فیلم چهل سالگی...

عجیب حال و هوام شبیه این فیلم و کتابشه....دلم برای چیزی تنگ شده که از اول هم

مال من نبود....در حالی که چیزی بهتر دارم....و می دونم....

دلم عجیب برای خودم تنگ شده...

عزیز دل....حال همه ما خوب است....اما تو باور نکن....