|
آرام بگیر! حتی نسیمی ..بر علفی....نقشی برما ندارد!
|
هرکه رفت پاره ای از دل مارا با خود برد......
اما او که نرفته است...او که با ماست....
از او بپرسید چه می کند با دل ما.....!
پ.ن) دنبال یه سری تحقیق میدانی ام از اون کارای وقت گیر
امیدوارم نتیجه اش خوب باشه!
اگه نبودم....یادتون نره منو![]()
![]()
![]()
برای دوست داشتن نمی شه قدر تعیین کرد....
وقتی می گم بابا رو دوست دارم نه به خاطر نیمی از وجودم که از
اونه.....
نه به خاطر شباهت بی حدی که بهش دارم ......
نه به خاطر آرامشی که بودنش بهم می ده .....
نه فقط به خاطر اینا و به خاطر همه اینا و هزار دلیل دیگه.....
بچه که بودم ...یکی دو سالم که بود.....شب ها فقط تو بغل بابا
می خوابیدم...
اینو مامان می گه.....بابا هم باید حتما راه می رفت و باهام حرف می زد
تا خوابم ببره!
نمی دونم شاید واسه همینه هنوز که هنوزه با اینکه می گن دخترا
با مادر راحتترن من حرف های مهم زندگیمو به بابا می گم....
هنوز که هنوزه وقتی ازش دورم بغض دارم....ناراحتم...بی قرارم .....
نمی دونم .....برای این چیزا نمی شه اندازه تعیین کرد!
روز پدر مبارک![]()
![]()
چقدر خوبه وقتی بغض می کنم.....وقتی زار زار گریه می کنم.....
حتی نفس کم میارم.....
وقتی از نامردی و بی معرفتی آدما داغون می شم......
وقتی .....
تو هستی .....که سرمو بذارم روی شونه ات......
گریه کنم! امروز اگه نبودی...حتما دیوونه می شدم.......
می خوام بهت بگم خیلی دوستت دارم .....عزیزدلم!![]()
![]()
پ.ن۱) این پست به شدت خصوصیه و خواهشن کسی نگه اینجا که جای
حرفای خصوصی نیست! دوست دارم از عزیزترین آدم زندگیم اینجا
تشکر کنم بدون اینکه بخوام ازش اسم ببرم!![]()
پ.ن۲)فعلا هستم!شاید کمی جنگیدن یاد بگیرم!![]()
پ.ن۳) از همه به خاطر تبریک هاتون ممنون![]()
![]()
![]()
۲۳ ساله یش....
۲۳ تیر ۱۳۶۴...
توی همین شهر...یه غروب گرم.....
معجزه اتفاق افتاد ...
اومدم....و زندگی شروع شد!![]()
![]()
![]()
![]()
جایی ...یک گوشه دور....جنگ است.....
جایی همین نزدیکی ها.... جنگ است.....
جایی میان گندم زارها....آتش.....
جایی آسمان سیاه.....جایی زمین سرخ....
جایی کودکی بی پا.....جایی زنی بی شوهر......جایی مردی بی سلاح....
جایی آدم ها بی پناه.......
و من روی صندلی راحتی ام نشسته ام.....با لیوان چای گرم.....
زیر باد کولر....برای آدمهای بی پناه دل می سوزانم.....
مسخره اس....خیلی......